دیشب روح ِ من این روزها در نوای غمگین ِ سازی زندانی است
گاهی بی مقدمه می روم کنارش
غافلگیر می شود
سرش را می گذارد بر شانه ام
زار زار می گرید
بی صدا
و گلوی من این روزها بی جنبه شده است !
زار زار جیغ می زند
می گوید خفه شو
بعد بلند می شود , ذره ذره دود می شود , و صدای قلبش بلند و بلند تر عظمت خود را به رخم می کشد
سرم را می گذارم لب پنجره
سرم را می گذارم بمیرم
...
روح ِ من این روزها بر نادانی ِ گلویم صبور است
در آغوشش می کشم , یک لجظه در قلبش گم می شوم و ثصویرت زنده می شود در خوابم
غافلگیر می شود ...
انقدر گیجم که نمی تونم دنبال مداد رنگی هام بگردم
مهم نیست
این سیر نزولی هم تنوعیه به هر حال